چند شعر از:
آفاق شوهانی
۱
دو کله ی قرمز و سبز
همین که دو کودک می کشم
گنجشک ها پر از سنگ می شود
آن ها را پاک می کنم
درخت بگذار باشد
و چند قطره ی باران
{چترها رابه هم می ریزند
قرمز و سبز
قرار هفته ی بعد را می گذارند پای درخت}
قرار بر قرار
اما درخت تنها افتاده
{گم شده اند آن قرمز و سبز
پای قرارشان نیامده اند}
یکی قسم به درخت می خورد
دیگری:
به تو قسم می خورم
درخت باشم و چشم به راه
تا قرار هفته ی بعد
رنگ ها را به هم ریخته
این دو کودک پاک از قرمز و سبز.
۲ هست را به هم میریزم پردهها شمعدانیها و کلمات کهنه را به هم میزنم، میریزم ساعت هفت بار زنگ نمیزند سیاه پوشیده دست برده بر دیوار ساعت تیکتاک راه نمیرود حالا مانتوی سبزم سیاه... هفت بار زنگ نمیزند سیاه پوشیده کفشهای سبزم با چند خط یا چند منحنی ۳
چیزی که همین جا رخ می دهد خط فاصله است در اين شعر ميخواهم از چيزي بگويم كه نميدانيد در اين شعر ميخوام از چيزي بگويم حالا ميخوام از شما بپرسم سنگها چه شد ۴ با پاييز پرچين باغ را ميشنوم انتهاي تو باغ ۵ اينجا قرارمان بود مرد ساعتها را بهدريا فرستاد عقربهها روي هم كه جفت شدند
پای خواب گرفته! ساعت چند است؟
- شما چند بار آن طرف نیمکت نشسته ای؟
- هر بار که خواسته ای!
- هر بار که آمده ای؟
الاکلنگ یکی را بالا می برد دیگری را پایین
خط فاصله همین است
بین دو جمله می نشیند
این طرف را توضیح می دهد
و آن طرف را...
- همیشه به دوردست خیره می شوی
- مگر نه ابرها تکه های یک پازل است؟
نیمکت ها را اگر بدارید
خط فاصله ها می ریزد
جمله ها کنار هم می نشیند
دیگر نه تو منتظر می مانی نه او
بارها آمدم اينجا نبوديد
و گرنه سنگها را دم در نميگذاشتم
بارها تا به اينجا آمدم و نگفتم
بارها تا به اين رسيدم و برگشتم
بارها تا را انداختم بيرون
به كوچه زدم
به كوچههايي كه در اين شعر ميخواهم چيزي بگويم
حالا ميخواهم بگويم
در اين شعر
از حرفي كه نميدانيد و نميخواهيد بدانيد
اول اسم تو بود
كه رها شد زير باران
اين چنين تند و يكريز
كجا ميروي؟
و نفسهاي دو سايه
كه بو ميكشند هر چيز باران خورده را
ما سراپا حادثه
سوگند خورده بوديم
راه رفته را ...!
كجا ميروي؟
با پرچين
اولِ اسم تو بود
كه رها شديم
به طعم توت فرنگي
به طعم بوسهها
[زن با مرد همين گفت]
هنوز تا فردا راه داريم
[مرد چيزي به صداي دريا نيفزود]
و باز هم دريا بود
زن در هر گردش
دانههاي شن را براي ماهيها ريخت
مرد قلابها را بهدريا فرستاد
زن شيشهها از آب دريا پُر كرد
مرد زنها را بهدريا بخشيد
زن دريا بود
مرد رفت و با دريا آميخت
